مهربانم - ( Setareh Sam )

مهـــــربانـم !


با تــو ،


دنيـا باز با من


مهربانـــی مـی كنــد . . .

آنجلينا جولی - ( اميد زمانی )

مادرم رفت و هنوز...
حرف بابا اینست :زن من را کشتید
مادر از دست شما قند گرفت
مادر از دست شما سکته نمود ...

زن من رابدهید ...
آخر از دست شماها سرطان میگیرم
من غذاهای خفن میخواهم ...
کمر از رفتن او خم شده است
من ...
لگن میخواهم

مادرت مرد که مرد
زن در این عالم و دنیا کم نیست .زن من را بدهید

پدرم زن میخواست
اشتهای پدرم بالا بود ...
دختری را میخواست که من از دور به او میگفتم:
آنجلینا جولی
آنجلینا میگفت خفه شو ایکبیری
آنجلینا زن بابایم شد
کمر از کار پدر خم شده است. من لگن میخواهم
من غذاهای خفن میخواهم

بيا باران . . . - ( اميد زمانی )

بیا باران ...

که میگوید زمین جای قشنگی نیست ؟

که میگوید زمین سیراب سیراب است ؟

که می  ...گوید که دریا ها پرازآب است ؟

حقیقت را نمیبینند ، حقایق را نمیدانند

بیا باران بیا  .بیا مادربزرگم سخت بیماراست

وازتب گوشه ای افتاده بیحال است

 ازآن بدتر زچشمش اشک میبارد.

دلیلش رانمیدانی ؟ ولی من خوب میدانم ... قراری ناگسسته تاابد باهمسرش دارد .

که روی سنگ قبرش را همین ساعت دم افتادن خورشید از آواز دم مغرب به آبی پاک از گرد وغبار وخاک ازخار وخس وخاشاک بروفاند

بیا اوچشم در راهست .

بیا اورا توان راه رفتن نیست

وتو اینجا سر این خاک. که اسم همسرش پیداست .

ببار ودانه های محکم زنجیره را نگشای

بیا باران . بیا بهر خدا باران و بیا مادربزرگم چشم در راه است

و...

 

حامد بهداد - ( اميد زمانی )

اميد زمانی

در خور و بیابانک بخشی از کویر بی اختیار بدنیا آمدم...و در خور وبیابانک بخشی از کویر با اختیار خواهم مرد


با تو ام حامد به...داد سلام..برو از زندگی من بیرون.
تو نمیدانی من دیشب از فکر تو دیوانه شدم.
درد در زیر دلم جا واکرد..هذیان دور لبم را پرکرد..لرزه در اندامم.تب به پیشانی من چشم گشود..
برو ای حامد بهداد برو.توچه میدانی من زچه رو غمگینم؟از کجا مینالم؟
از گرانیها؟ نه
مملکت؟ نه به خدا
دردم از توست پسر...از تو که میدانی من به چه بدبختی.با چه ترسی .با چه سان دربه دری.دور دنیا گشتم که زنم .پاکترین .که نجابنده ترین زن دنیا باشد...
عاقبت یافتمش...
دو سه ماهیست به او مشکوکم
همه جا حرف تورا می آرد.همه جا عکس شما پیدا شد...در نشیمن دو سه تا ...روی یخچال یکی...من نمیدانم تو .تو چرا در اتاق خواب ما پیدایی...
با تو ام حامد بهداد بگو: تو چه از جان زنم میخواهی؟

درد من سنگین است..
دوست داری زن تو دایم از من گوید؟دایم از تیپ و لباسم؟ار فلان عینک من؟
دوست داری سر شب وسط عشق و هوسبازیها...موقعی که تو زشوق..موقع مست شدن .میخندی..همسرت زیر لبت را بمکد و زشوق زیر گوشت گوید:من به قربان لبت..که در این خنده چقدرشکل لب خند فلان فیلم فلان آرتیستی>
با تو ام حامد خان درد را میبینی؟زخم من سرباز است تو نمک میپاشی بانمک بامزه....لوس
جگرم حال آمد...خوب شد فهمیدی...من از این لبخندت.من از آن عینک تو بیزارم ازفلان ژست فلان اکرانت.از فلان جای شما بد حالم...برو از زندگی من بیرون با تو ام حامد خان برو از زندگی ام مردی کن ..نه که نامردی کن

يلدا - هومن شریفی

از حال و روزهای بی تخت جمشید کشورم که بگذرم ...

تقویمم را هم چشم بسته تاراج کنند ،بعضی از شب هایش را

نمیتوانند از هویتم حذف کنند....

یلدا ، اتفاق کشداریست که بی دلیل سر حالم می کند .......

پاییز که جان به جان ِ درخت ها میکند

دنیای زیر پایم پر از زرد و قرمز هاییست که از بهشت قرض آورده اند

مهرش را حرام ِ مدرسه ها میکنم ...

آبانش را به رخ ِ چتر ها میکشم ...

آذرش را ............

یلدا که میشود انگار تمام دنیا را به من داده اند ....

انگار با تمام دست های جا مانده از مادر بزرگ خاک خورده ام

دارم برای آدم برفی های آبستن ، شالگردن میبافم ....

ذوق ِ برف میکنم ...

ذوق ِ زمستانی که مرا از تمام دغدغه هایم رو / سفید میکند .........

فردا شب .... ساعتم خواب هم بماند ،

تمام حرف های نگفته ام با پدر را بی خیال میشوم

زیر ِ مبل ها میزنم ... تن به کرسی میدهم که جای پدر بزرگم خالی نباشد

مینشینم کنار مادرم ...حتی اگر دلش از تفاوت هایمان / گرفته باشد ...

5 ساله میشوم در دانه های یاقوتی ِ انار ....

می دانم برای یک شب هم که شده میشود

تمامی دنیای فردی را در یک اتاق جا گذاشت

و برای لمس دلتنگی های از دل افتاده ...

دور آدم های دوست داشتنی روز های دور نشست

همین یک شب به احترام دختر مو سیاه ِ ایران زمین

که طول ِ گیسوانش از امتداد ِ شب بیشتر است ....

همین یک شب ، زیر سیگاریم را بر عکس میکنم ...

لباس محبوب ِ مادر را میپوشم ...

و با پدر از همان حرف هایی میزنم که

دلمان برای گفتنش به هم تنگ شده ...............

این یک شب آنقدر / شرف دارد

که طول بکشد / آنقدر بکشد که زخم هایم آرام ِ نزدیکانم شود

*********************

ادامه نوشته

پدرم کارگریست - ( اميد زمانی )

پدرم کارگریست.

شغل او دشوار است . من نمیدانم چیست . مادرم میگوید : شغل او آزاد است

صبحهابی پدر از خانه برون میایم . ظهر ها بی پدر ازمدرسمان میایم .

دم مغرب که اذان میگویند پدرم میاید .

و مرا سخت بغل میگیرد . باز هم بوی عرق . نفسم میگیرد .

دستهای پدرم کک مکی است . صورت از دست پدر خش خشیست .

زود او میخوابد . گاه پای سفره گاه درگوشه ای ازمحرابش ...

مادرم پیش همه میگوید : شوهرش سرتیپ است . یا فلان آرتیست است

من بچشمم دیدم پدر از درد بهم میپیچد ...

زیر خط فقر را میبینم .

زیر خط فقر یعنی . دستش که پر از تاول و خونمردگی و بیماریست

زیر خط فقر یعنی بویش که پر از گند و گه و بدبختیست

پدرم کارگریست شغل او دشوار است .

دغدغه های یک کارگر - (امید زمانی)

تقدیم به همه کارگران (دغدغه های یک کارگر)
- سکانس اول : درد دل یک کارگر با خودش

من کی ام ؟ کارگرم
شغل من ؟ آزاد است
کار من ؟ دشواراست.
دست و پایم ؟ خاکیست
پک و پوزم ؟ پر ریش
رنگ دندان ؟ زرداست
بچه هایم ؟ پشت کاندوم مردند
مادرم ؟ بدبختیست
پدرم بیچارست
دستهایم پهن است .
شکمم ؟ آویزان
سرمن ؟ پایین است
اعتیادم ؟سیگار
میکشم ؟ بیست نخی
دست و بالم ؟ تنگ است
عشق دارم ؟ آری
کیست ؟ اسطوره ای از زیبایی
...

- سکانس دوم : جواب زن کارگر به سوالهای شاعر

تو که هستی ؟ ملکه
چهره ات ؟ زیبا است
رنگ و رویت ؟ ماه است
عطر و بویت ؟ گل رز
رنگ چشمت ؟ دریا
زنگ حرفت ؟ زیباست
قد تو ؟ سرو سهی
کار تو ؟ عشوه گریست
عشوه ات ؟ بسیاراست
همسرت ؟ بیکاراست
دستت از او ؟ خونست
خونت از او ؟ جوشست
بچه داری ؟ نه که نه
دختری ؟ پسری ؟ نه جانم
هیکلت ؟ خوب ... نزاییدم من .
بچه هایت ؟ مردند
پشت کاندوم ؟ آری
همسرت ؟ کارگریست
قدرتش ؟ عین خراست
تو خودت خوبی ؟ هان
قد و قامت ؟ یک وشصت
دورباسن ؟ صدوده
سایزسینه ؟ هشتاد
عشق داری ؟ نه که نه
همسرت ؟ کره خریست
...
- سکانس سوم : سوال های هدفمند شاعر از زن کارگر

نظرت راجع بمن ؟ عالی است
نظرت راجع بماشینم ؟ توپ
رنگ من ؟ رنگ خداست
دستهایم ؟ نرم است
سینه ام ؟ کم مو است
و لبم ؟ جادو است

همسرم ... (جمله شاعر را زن تمام نشده پاسخ میدهد) ؟ زنتان خواهم شد بخدا بخدا
جمله ام رابلعید .
غافل ازاینکه مرا بشناسد ... بوسه اش طعم خیانت میداد .
جمله من این بود : همسرم راکشتم . چون خیانت میکرد ...

- سکانس چهارم:

همسرت راکشتم
کارکر راحت باش

آنچه البته به جایی نرسد! ( یغمای جندقی )

ما خراب غم و خمخانه ز می آباد است
ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است
خیز و از شعله می آتش نمرود افروز
خاصه اکنون که گلستان٬ ارم شداد است
سیل کهسار خم از میکده در شهر افتاد
وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است
با زلال خضرم از می روشن چه نیاز
چشمه آب سیاهی که دراین بغداد است
به جز از تاک که شد محترم از حرمت می
زادگان را همه فخر از شرف اجداد است
گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
گفته ای نیست گرفتار مرا آزادی
نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاداست
چشم زاهد به شناسایی سر رخ و زلف
دیدن روز و شب اعمی مادرزاد است
گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود
کانکه در عهد من این کوه کند فرهاد است
هرکه یغما شنود ناله گرمم گوید
آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است

پسر شيطان (امید زمانی)

پدرم آدم نیست...
بخدا شک نکنید
دیشب این مساله را فهمیدم
مادرم عاشق شیطان بودست
پدرم شیطانست
و من از شیطانم
پدرم پاره ای از آتش بود ...
من هم از خاک بدم می آید
من هم از روی غریزه بابا هیچگاه سجده به آدم نکنم
خون تو زیر لباسم جاریست
نبض تو زیر رگم میکوبد ...
تازه فهمیدم تو ... تو هم از روز ازل
در پی من ز خدا رانده شدی بابایی ...
تازه این مساله را فهمیدم.
مادر این مساله را پنهان کرد
من زچشمان خدا فهمیدم
گوشه اشک خدا پیدا بود
راز هم خوابی تو با حوا
راز پنهانی مادر باتو
خوب شد فهمیدم . تا به امروز گمان میکردم
دشمن خونی من هستی تو
یک قسم خورده که از روی غضب میخواهد ...
که مرا از سفر عشق عقب اندازد .
تازه فهمیدم تو ... تازه فهمیدم من ...
خوب شد گوشه چشمان خدا پیدا شد .
و من این مساله را فهمیدم
خوب شد بابایی ...

آتش گرفته بود / دلم - اثری از هومن شريفی

آتش گرفته بود / دلم


دوربین وصل به سقف )لوکیشن : روستای درود زن ، از توابع مرو دشت)

با من ببین :


فقر از چشمهایشان آویزان بود


کتاب های درسی شان با کتاب شمال شهری ها توفیر نداشت


لباس هایشان چرا  .........


گرم میشدند به زور ِ زیاد بودن در یک کلاس کوچک


درس میخواندند به امید آینده ای که گلیم ِ دست دومشان را


از گل / بیرون بکشند  ..........


گریه میکردند: الــــــــــــــــف


بلند میخواندند : بـــــــــــا بـــــــــــا انار دارد


با اینکه از جیب پدر ، بیشتر از خدا خبر داشتند


دلشان ، گرم ِ چراغ نفتی بود که زورش به هیچ دما سنجی نمی رسید


چراغ / برگشت


کتاب ها / روی حرف هایشان / نایستادند


آتش گرفت ....


در / روی هیچ پاشنه ای نچرخید


بسته ماند ...


صدای گریه / دل ِ قفل ، را نشکست


کم آوردند ... آتش به لبهایشان رسید


صورتشان را با لولو هایی که در خواب میدیدند معاوضه کردند


و تا آخر عمر ... از هر کبریت روشن میترسند


حتی اگر ندانند / شاید محکوم باشند یک دختر کبریت فروش باشند  .............
ادامه نوشته

به پايان می رسد روزی (مرضيه حسن زاده)

به پايان مي رسد روزي تمام لحظه ها بي تو

شبي خواهد رسيد از ره بدون خاطرات تو

زمانه در پي عشق است و عشق افسانه اي مبهم

دلم دلتنگ باران است به دوشم كوله بار غم

دلم تنها و قرباني به جرم عشق تو محكوم

نفس در سينه ام حبس است در اين دنياي نامعلوم

صدايم خسته و سرد است چرا تنها شدم افسوس

بگير دست مرا اي عشق رهايم تو نكن اي دوست

تو را به جرم نامردي تو به حبس ابد محكوم

در اين دنياي تاريكي در اين شبهاي نامعلوم

وفا سرمايه عشق است و تو تنگدستي و بي چيز

نگاهت سرد و تاريك است و قلبت از ستم لبريز

خدا خواهد گرفت از من تمام خاطرات تو

به پايان مي رسد روزي تمام لحظه ها بي تو

معرفی يك شاعر جوان

سلام

قصد دارم شما رو با شعرهاي يكي از دوستان شاعرم آشنا كنم اسم ايشون خانم مرضيه حسن زاده هست . لطف كنين در قسمت نظرات هر مطلبي انتقادات و پيشنهاداتتون رو بنويسين تا دوستمون بتونه شعر هاي بهتري بسرايه . دست همه تون هم درد نكنه

خوب شد گذاشتمت کنار - مریم حیدر زاده

رنگ نگات از اوّلم خیلی منو تکون نداد

دستای عاشقت به من حسِّ خوش جنون نداد

 

به هرکی گفتم که شاید یه روزی مال من بشی

روی خوشی به من و انتخاب من نشون نداد

 

درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار

از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار

 

از اوّلم دیده بودم تو چشم تو وفا نبود

همش با دیگرون بودی حواس تو به ما نبود

 

بی هوا هر وقت اومدم از راه دور ببینمت

دیدم که لبخندای تو هیچ کدومش به جا نبود

 

درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار

از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار

 

خیال نکن بدون تو ، سر به بیابون می ذارم

تو صحرا آواره می شم پا جای ممنون می ذارم

 

فکر نکنی که تو بری روز و شبم یکی می شه

از غم تو ترانه های تلخ و گریون می ذارم

 

درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار

از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار

 

از اوّلم محبّتام تو قلب تو اثر نداشت

نصیحتام هیچ کدومش روی کارات ثمر نداشت

 

فهمیده بودم که دیگه ارزش موندن نداری

بریدن از تو بردنه ، اَصَن واسم ضرر نداشت

 

درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار

از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار

 

قولا و وعده های تو یه طبل پوچ و خالی بود

دوست دارم گفتن تو هیچی نداشت پوشالی بود

 

شبی که سنگام و باهات واکندم و گفتم برو

تازه دیدم نخواستنت یه انتخاب عالی بود

 

درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار

از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار

 

خدا رو شکر که قلب من اون دل سنگتو شناخت

خوب شد که قلب عاشقم هستیشو پیش تو نباخت

 

من تازه فهمیدم باید تو جاده های زندگی

قصر بلور و رویا رو با عاشق حقیقی ساخت

 

درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار

از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار

 

با چشم باز می خوام برم پی یه سرنوشت نو

هر چی بوده تموم شده ، تو هم یه لطفی کن برو

 

این آخرین حرف منه ، بهتره باورت بشه

طاقت موندن ندارم ، دیگه نه من دیگه نه تو

 

درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار

از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار

اون یکی رو جز من داشت - مریم حیدرزاده

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

من تو حسرت موندن                            اون خیال رفتن داشت

اون یهو با من بد شد                            از کنار من رد شد

من یا تازه وارد ؟ ، اون                        بینمون مرددّ شد

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

قلبمو بهم پس داد                               پیش من با اون دس داد

رفت و یادگاریشم                                اسم مثل هیچکس داد

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

اون تمام هستیم بود                            لحظه های مستیم بود

اون روزای عمرم بود                          تو ساعتِ دستیم بود

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

اون تو شهرتش گم شد                        رام حرف مردم شد

عین قصّۀ آدم                                       حیف اسیر گندم شد

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

اون با من غریبی کرد                           کارای عجیبی کرد

اون مقدّسه امّا                                     جنگای صایبی کرد

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

اون منو ز یادش برد                             عشق من تو رویاش مرد

تنها با سه تا جمله                                تنها با دو تا برخورد

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

اون منو به دریا داد                              به رقیب من جا داد

اون یهو به یه مهمون                         قول صبح فردا داد

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

اون برنده شد شاید                               دل می گه برم باید

فال قهوه هم می گفت                        دیگر او نمی آید

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

اون دلم رو برگردوند                          امّا تا تهش سوزوند

من فدای این رفتن                               رفت و خاطراتش موند

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

دسته گل فرستادم                                تا بیفته به یادم

من یه برگ پاییزی                               روی قایق بادم

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

پادشاهه اون حالا                                  عین ماهه اون حالا

من همون پلنگم که                             هی می خواد بره بالا

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

اون نشسته تو قصرش                          با قرارای عصرش

من تو خلوتم تنها                                خیره به دو خط نثرش

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

اون چشاش پر از غم بود                      اون یه ماه مبهم بود

دریاهام خبر داشتن                              زیبا مال مریم بود

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

تو چشاش دیگه غم نیست                     ماهه امّا مبهم نیست

عاشقا بیاین دیگه                                  زیبا مال مریم نیست

اون چشای روشن داشت                       اون یکی رو جز من داشت

من تو حسرت موندن                            اون خیال رفتن داشت

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ... – فروغ فرخزاد

و این منم

زنی تنها

در آستانۀ فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی .

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت .

 

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

به غنچه ها یی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خستۀ مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند

- سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم .

 

در آستانۀ فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه میشود به آنکسی که می رود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سر گردان .

فرمان ایست داد .

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده ست .

 

در کوچه باد می آید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت می چرخند

 و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد .

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یکنفر به رقص بر خواهد خاست

 و گیسوان کودکیش را

در آب های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوئیده است

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

 

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند .

 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده

نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند

انگار

آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

 

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوائی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته

پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد .

 

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

 

...

 

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

 

...

 

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صدا ها می آیم

و این جهان به لانه ماران مانند است

و این جهان پر از صدا ی حرکت پاهای مردمیست

که همچنان ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند .

 

سلام ای شب معصوم !

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست .

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد ...

 

...

 

من از کجا می آیم ؟

 

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "

گفتم : " همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم . "

 

سلام ای غرابت تنهائی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابر های تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آنرا

آن آخرین و آن کشنده ترین شعله خوب می داند .

 

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شدۀ بیکار

و دانه های زندانی .

نگاه کن که چه برفی می بارد ...

 

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

 

ادامه نوشته

مرده پرست - هادی خسروی پور

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفه زنده کش مرده پرست

تا هست به ذلت بکشندش ز جفا

تا رفت به عزت ببرندش سر دست

آفتاب می شود – فروغ فرخزاد

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایة سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

تو آمدی ز دور ها و دور ها

ز سرزمین عطر ها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ، ز ابر ها ، بلور ها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها

 

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

بعدها – فروغ فرخزاد

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها ، دیروزها !

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیرهء دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من ، با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند بجای

تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابد از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند بچشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک !

بی تو ، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

غزلی از غزلیات حافظ

 

طایر دولت اگر باز گذاری بکند                                                          یار باز آید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه درّ و گهر گر چه نماند                                                            بخورد خونی تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چارۀ من                                                   هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصۀ ما                                                        مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده ام باز نظر را بتذروی پرواز                                                     باز خواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی                                                       مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزدۀ                                                               جرعۀ در کشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب                                                          بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

                                                               حافظا گر نروی از در او هم روزی

                                                                گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

به مناسبت روز بزرگداشت حافظ

 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش                                                                                    می سپارم بتو از دست حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت بصد مرحله دور                                                                                            دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر بسر منزل سلمی رسی ای باد صبا                                                                                                     چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

بادب نافه گشائی کن از آن زلف سیاه                                                                                        جای دلهای عزیز ست بهم بر مزنش

گو دلم حقّ وفا با خط و خالت دارد                                                                                                                  محترم دار در آن طرّه عنبر شکنش

در مقامی که بیاد لب او می نوشند                                                                                                                  سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عِرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت                                                                                               هر که این آب خورد رخت بدریا فکنش

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال                                                                                               سرِ ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفتست                                                                                                 آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

 

غزلی از غزلیات حافظ

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت ازیاد   

مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی بنیاد ، از ین فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ، ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل      

بیار ای باد شبگیری ، نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی ، فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست ، حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل ، کجائی ساقیا برخیز

که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

كوچه ( فريدون مشيری )

بي تو مهتاب شبي ، باز از آن كوچه گذشتم ،

همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم ،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم .

در نهانخانة جانم ، گل ياد تو ، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد ،

عطر صد خاطره پيچيد :

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم .

 

تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت .

من همه ، محو تماشاي نگاهت .

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گُل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد ، تو به من گفتي :

ـ « از اين عشق حذر كن !

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن ،

آب ، آيينه عشق گذران است ،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است ؛

باش فردا ، كه دلت با دگران است !

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن ! »

 

با تو گفتم : « حذر از عشق !؟ ـ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ،

 

روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد ،

چون كبوتر ، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم ... »

 

باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! »

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد ،

ماه بر عشق تو خنديد !

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم .

نگسستم ، نرميدم .

*

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ،

نه گرفتي دگر از عاشق بيچاره خبر هم ،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو ، اما ، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !

 

دست هامان نرسيده است به هم ... ( فريدون مشيری )

از دل و ديده ، گرامي تر هم

                                                آيا هست؟

ـ دست ،

          آري ، ز دل و ديده گرامي تر :

                                                        دست !

*

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بي گمان دست گرانقدر تر است .

 

هر چه حاصل كني از دنيا ،

                                       دستاوردست !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

*

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوش ترين ماية دلبستگي من با اوست .

*

در فروبسته ترين دشواري ،

در گران بارترين نوميدي،

بارها بر سر خود ، بانگ زدم :

ـ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                                   دست كه هست !

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار !

*

وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،

دست هايي كه به هم پيوسته ست !

به يقين ، هر كه به هر جاي ، درآيد از پاي

دست هايش بسته ست !

*

دست در دست كسي ،

                                   يعني : پيوند دو جان !

دست در دست كسي

                                   يعني : پيمان دو عشق !

دست در دست كسي داري اگر ،

                                                   داني ، دست ،

چه سخن ها كه بيان ميكند از دوست به دوست ؛

 

لحظه اي چند كه از دست طبيب ،

گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛

نوشداروي شفابخش تر از داروي اوست !

*

چون برقص آيي و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادي و شوق است كه افراشته اي !

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !

*

دست ، گنجينة مهر و هنر است :

خواه بر پردة ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهرة نقش ،

خواه بر دندة چرخ ،

خواه بر دستة داس ،

 

خواه در ياري نابينايي ،

خواه در ساختن فردايي !

*

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيدهست ، ولي

دست هامان نرسيده ست به هم !

 

پيغام ماهی ها ( سهراب سپهری )

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهيان مي گفتند :

" هيچ تقصير درختان نيست .

ظهر دم كرده تابستان بود ،

پسر روشن آب لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.

 

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن

و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است" 

 

باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم.

زمزمه آب

همه مي پرسند چيست در زمزمه مبهم آب ؟

چيست در همهمه دلكش برگ ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد ؟

روي اين آبي آرام بلند

كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال

چيست در خلوت خاموش كبوتر ها ؟

چيست در كوشش بي حاصل موج ؟

چيست در خنده جام

كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري ؟

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينۀ كوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پايندۀ هستي را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل

همه را مي شنوم ، مي بينم

من به اين جمله نمي انديشم

تو بدان اين را

تنها تو بدان

تو بيا

تو بمان با من

تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب

من فداي تو

به جاي همه گل ها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

ريسماني كن از آن موي دراز

تو بگير

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصۀ ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من

تنها ت بمان

در دل ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعۀ جانم باقيست

آخرين جرعۀ اين جام تهي را تو بنوش

بی مهر و وفا ( سعدی)

من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي

عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم

بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي!

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقيبان

اين توانم كه بيام به محلّت به گدايي

شمع را بايد از اين خانه به در بردن و كُشتن

تا به همسايه نگويد كه تو در خانه مايي

پرده بردار كه بيگانه خود اين روي نبيند

تو بزرگي و در آيينه كوچك ننمايي

عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت

همه سهل است تحمّل نكنم بار جدايي

روز صحرا و سماع است و لب جوي و تماشا

در همه شهر دلي ماند كه ديگر نربايي ؟

گفته بودم چو بيايي ، غم دل با تو بگويم

چه بگويم ؟ كه غم از دل برود چون تو بيايي

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان

كه دل اهل نظر برد ، كه سري است خدايي

تمنّای عاشق – رهی معیری

آن را که جفا جوست نمی باید خواست

سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست

ما را ، ز تو غیر از تو تمنایی نیست

از دوست بجز دوست ، نمی باید خواست

داغ تنهایی –  رهی معیری

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سرد مهری بین ، که کس بر آتشم آبی نزد

گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم ، اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام ، کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل ، در میان موج اشک

شوربختی بین ، که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من « رهی » خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود ، عالمی را سوختم

ای کاش ...

لحظه هایی که بی تو می گذرد / گرچه با یاد توست ثانیه هایش

در دلم باز می کشم فریاد / در کنار تو می گذشت ای کاش

خطای چشم

چشمم اگر خطا کند / دل که خطا نمی کند

دل به زمانه داده ام / هر چه زمانه می کند