مهربانم - ( Setareh Sam )
مهـــــربانـم !
با تــو ،
دنيـا باز با من
مهربانـــی مـی كنــد . . .
مهـــــربانـم !
با تــو ،
دنيـا باز با من
مهربانـــی مـی كنــد . . .
بیا باران ...
که میگوید زمین جای قشنگی نیست ؟
که میگوید زمین سیراب سیراب است ؟
که می ...گوید که
دریا ها پرازآب است ؟
حقیقت
را نمیبینند ، حقایق را نمیدانند
بیا باران بیا .بیا مادربزرگم سخت بیماراست
وازتب گوشه ای افتاده بیحال است
ازآن بدتر زچشمش اشک میبارد.
دلیلش رانمیدانی ؟ ولی من خوب میدانم ... قراری ناگسسته تاابد باهمسرش دارد .
که روی سنگ قبرش را همین ساعت دم افتادن خورشید
از آواز دم مغرب به آبی پاک از گرد وغبار وخاک ازخار وخس وخاشاک بروفاند
بیا
اوچشم در راهست .
بیا اورا توان راه رفتن نیست
وتو اینجا سر این خاک. که اسم همسرش پیداست .
ببار ودانه های محکم زنجیره را نگشای
بیا باران . بیا بهر خدا باران و بیا مادربزرگم چشم در راه است
و...

در خور و بیابانک بخشی از کویر بی اختیار بدنیا آمدم...و در خور وبیابانک بخشی از کویر با اختیار خواهم مرد
پدرم کارگریست.
شغل او دشوار است . من نمیدانم چیست . مادرم میگوید : شغل او آزاد است
صبحهابی پدر از خانه برون میایم . ظهر ها بی پدر ازمدرسمان میایم .
دم مغرب که اذان میگویند پدرم میاید .
و مرا سخت بغل میگیرد . باز هم بوی عرق . نفسم میگیرد .
دستهای پدرم کک مکی است . صورت از دست پدر خش خشیست .
زود او میخوابد . گاه پای سفره گاه درگوشه ای ازمحرابش ...
مادرم پیش همه میگوید : شوهرش سرتیپ است . یا فلان آرتیست است
من بچشمم دیدم پدر از درد بهم میپیچد ...
زیر خط فقر را میبینم .
زیر خط فقر یعنی . دستش که پر از تاول و خونمردگی و بیماریست
زیر خط فقر یعنی بویش که پر از گند و گه و بدبختیست
پدرم کارگریست شغل او دشوار است .
پدرم آدم نیست...
بخدا شک نکنید
دیشب این مساله را فهمیدم
مادرم عاشق شیطان بودست
پدرم شیطانست
و من از شیطانم
پدرم پاره ای از آتش بود ...
من هم از خاک بدم می آید
من هم از روی غریزه بابا
هیچگاه سجده به آدم نکنم
خون تو زیر لباسم جاریست
نبض تو زیر رگم میکوبد ...
تازه فهمیدم تو ... تو هم
از روز ازل
در پی من ز خدا رانده شدی
بابایی ...
تازه این مساله را فهمیدم.
مادر این مساله را پنهان
کرد
من زچشمان خدا فهمیدم
گوشه اشک خدا پیدا بود
راز هم خوابی تو با حوا
راز پنهانی مادر باتو
خوب شد فهمیدم . تا به
امروز گمان میکردم
دشمن خونی من هستی تو
یک قسم خورده که از روی
غضب میخواهد ...
که مرا از سفر عشق عقب
اندازد .
تازه فهمیدم تو ... تازه
فهمیدم من ...
خوب شد گوشه چشمان خدا
پیدا شد .
و من این مساله را فهمیدم
خوب شد بابایی ...
به پايان مي رسد روزي تمام لحظه ها بي تو
شبي خواهد رسيد از ره بدون خاطرات تو
زمانه در پي عشق است و عشق افسانه اي مبهم
دلم دلتنگ باران است به دوشم كوله بار غم
دلم تنها و قرباني به جرم عشق تو محكوم
نفس در سينه ام حبس است در اين دنياي نامعلوم
صدايم خسته و سرد است چرا تنها شدم افسوس
بگير دست مرا اي عشق رهايم تو نكن اي دوست
تو را به جرم نامردي تو به حبس ابد محكوم
در اين دنياي تاريكي در اين شبهاي نامعلوم
وفا سرمايه عشق است و تو تنگدستي و بي چيز
نگاهت سرد و تاريك است و قلبت از ستم لبريز
خدا خواهد گرفت از من تمام خاطرات تو
به پايان مي رسد روزي تمام لحظه ها بي تو
سلام
رنگ نگات از اوّلم خیلی منو تکون نداد
دستای عاشقت به من حسِّ خوش جنون نداد
به هرکی گفتم که شاید یه روزی مال من بشی
روی خوشی به من و انتخاب من نشون نداد
درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار
از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار
از اوّلم دیده بودم تو چشم تو وفا نبود
همش با دیگرون بودی حواس تو به ما نبود
بی هوا هر وقت اومدم از راه دور ببینمت
دیدم که لبخندای تو هیچ کدومش به جا نبود
درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار
از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار
خیال نکن بدون تو ، سر به بیابون می ذارم
تو صحرا آواره می شم پا جای ممنون می ذارم
فکر نکنی که تو بری روز و شبم یکی می شه
از غم تو ترانه های تلخ و گریون می ذارم
درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار
از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار
از اوّلم محبّتام تو قلب تو اثر نداشت
نصیحتام هیچ کدومش روی کارات ثمر نداشت
فهمیده بودم که دیگه ارزش موندن نداری
بریدن از تو بردنه ، اَصَن واسم ضرر نداشت
درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار
از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار
قولا و وعده های تو یه طبل پوچ و خالی بود
دوست دارم گفتن تو هیچی نداشت پوشالی بود
شبی که سنگام و باهات واکندم و گفتم برو
تازه دیدم نخواستنت یه انتخاب عالی بود
درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار
از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار
خدا رو شکر که قلب من اون دل سنگتو شناخت
خوب شد که قلب عاشقم هستیشو پیش تو نباخت
من تازه فهمیدم باید تو جاده های زندگی
قصر بلور و رویا رو با عاشق حقیقی ساخت
درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار
از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار
با چشم باز می خوام برم پی یه سرنوشت نو
هر چی بوده تموم شده ، تو هم یه لطفی کن برو
این آخرین حرف منه ، بهتره باورت بشه
طاقت موندن ندارم ، دیگه نه من دیگه نه تو
درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار
از ته دل دارم میگم خوب شد گذاشتمت کنار
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
من تو حسرت موندن اون خیال رفتن داشت
اون یهو با من بد شد از کنار من رد شد
من یا تازه وارد ؟ ، اون بینمون مرددّ شد
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
قلبمو بهم پس داد پیش من با اون دس داد
رفت و یادگاریشم اسم مثل هیچکس داد
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
اون تمام هستیم بود لحظه های مستیم بود
اون روزای عمرم بود تو ساعتِ دستیم بود
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
اون تو شهرتش گم شد رام حرف مردم شد
عین قصّۀ آدم حیف اسیر گندم شد
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
اون با من غریبی کرد کارای عجیبی کرد
اون مقدّسه امّا جنگای صایبی کرد
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
اون منو ز یادش برد عشق من تو رویاش مرد
تنها با سه تا جمله تنها با دو تا برخورد
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
اون منو به دریا داد به رقیب من جا داد
اون یهو به یه مهمون قول صبح فردا داد
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
اون برنده شد شاید دل می گه برم باید
فال قهوه هم می گفت دیگر او نمی آید
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
اون دلم رو برگردوند امّا تا تهش سوزوند
من فدای این رفتن رفت و خاطراتش موند
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
دسته گل فرستادم تا بیفته به یادم
من یه برگ پاییزی روی قایق بادم
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
پادشاهه اون حالا عین ماهه اون حالا
من همون پلنگم که هی می خواد بره بالا
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
اون نشسته تو قصرش با قرارای عصرش
من تو خلوتم تنها خیره به دو خط نثرش
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
اون چشاش پر از غم بود اون یه ماه مبهم بود
دریاهام خبر داشتن زیبا مال مریم بود
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
تو چشاش دیگه غم نیست ماهه امّا مبهم نیست
عاشقا بیاین دیگه زیبا مال مریم نیست
اون چشای روشن داشت اون یکی رو جز من داشت
من تو حسرت موندن اون خیال رفتن داشت
و این منم
زنی تنها
در آستانۀ فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت .
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه ها یی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خستۀ مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
- سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم .
در آستانۀ فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آنکسی که می رود اینسان
صبور ،
سنگین ،
سر گردان .
فرمان ایست داد .
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده ست .
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد .
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یکنفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آب های جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوئیده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند .
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده
نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند
انگار
آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوائی عزیز
وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته
پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد .
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
...
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
...
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدا ی حرکت پاهای مردمیست
که همچنان ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند .
سلام ای شب معصوم !
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست .
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد ...
...
من از کجا می آیم ؟
به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم : " همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم . "
سلام ای غرابت تنهائی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابر های تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشنده ترین شعله خوب می داند .
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شدۀ بیکار
و دانه های زندانی .
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر ، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش ز جفا
تا رفت به عزت ببرندش سر دست
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایة سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دور ها و دور ها
ز سرزمین عطر ها و نور ها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابر ها ، بلور ها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شور ها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها !
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهء دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من ، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک !
بی تو ، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
طایر دولت اگر باز گذاری بکند یار باز آید و با وصل قراری بکند
دیده را دستگه درّ و گهر گر چه نماند بخورد خونی تدبیر نثاری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چارۀ من هاتف غیب ندا داد که آری بکند
کس نیارد بر او دم زند از قصۀ ما مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
داده ام باز نظر را بتذروی پرواز باز خواند مگرش نقش و شکاری بکند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند
کو کریمی که ز بزم طربش غمزدۀ جرعۀ در کشد و دفع خماری بکند
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم بتو از دست حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت بصد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر بسر منزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
بادب نافه گشائی کن از آن زلف سیاه جای دلهای عزیز ست بهم بر مزنش
گو دلم حقّ وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طرّه عنبر شکنش
در مقامی که بیاد لب او می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عِرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورد رخت بدریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال سرِ ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفتست آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت ازیاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بی بنیاد ، از ین فرهاد کش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ، ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری ، نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی ، فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست ، حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل ، کجائی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
بي تو مهتاب شبي ، باز از آن كوچه گذشتم ،
همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم ،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم .
در نهانخانة جانم ، گل ياد تو ، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ،
عطر صد خاطره پيچيد :
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم .
تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت .
من همه ، محو تماشاي نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گُل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
يادم آيد ، تو به من گفتي :
ـ « از اين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن ،
آب ، آيينه عشق گذران است ،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است ؛
باش فردا ، كه دلت با دگران است !
تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن ! »
با تو گفتم : « حذر از عشق !؟ ـ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ،
روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد ،
چون كبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم ... »
باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! »
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد ،
ماه بر عشق تو خنديد !
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم .
نگسستم ، نرميدم .
*
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم ،
نه گرفتي دگر از عاشق بيچاره خبر هم ،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو ، اما ، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !
از دل و ديده ، گرامي تر هم
آيا هست؟
ـ دست ،
آري ، ز دل و ديده گرامي تر :
دست !
*
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بي گمان دست گرانقدر تر است .
هر چه حاصل كني از دنيا ،
دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
*
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوش ترين ماية دلبستگي من با اوست .
*
در فروبسته ترين دشواري ،
در گران بارترين نوميدي،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
ـ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار !
*
وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،
دست هايي كه به هم پيوسته ست !
به يقين ، هر كه به هر جاي ، درآيد از پاي
دست هايش بسته ست !
*
دست در دست كسي ،
يعني : پيوند دو جان !
دست در دست كسي
يعني : پيمان دو عشق !
دست در دست كسي داري اگر ،
داني ، دست ،
چه سخن ها كه بيان ميكند از دوست به دوست ؛
لحظه اي چند كه از دست طبيب ،
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛
نوشداروي شفابخش تر از داروي اوست !
*
چون برقص آيي و سرمست برافشاني دست ،
پرچم شادي و شوق است كه افراشته اي !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
*
دست ، گنجينة مهر و هنر است :
خواه بر پردة ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهرة نقش ،
خواه بر دندة چرخ ،
خواه بر دستة داس ،
خواه در ياري نابينايي ،
خواه در ساختن فردايي !
*
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيدهست ، ولي
دست هامان نرسيده ست به هم !
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب،
آب در حوض نبود.
ماهيان مي گفتند :
" هيچ تقصير درختان نيست .
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است"
باد مي رفت به سر وقت چنار.
همه مي پرسند چيست در زمزمه مبهم آب ؟
چيست در همهمه دلكش برگ ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد ؟
روي اين آبي آرام بلند
كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها ؟
چيست در كوشش بي حاصل موج ؟
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري ؟
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينۀ كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پايندۀ هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل
همه را مي شنوم ، مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
تو بدان اين را
تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من
تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو
به جاي همه گل ها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصۀ ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من
تنها ت بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعۀ جانم باقيست
آخرين جرعۀ اين جام تهي را تو بنوش
من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي
عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي
دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي!
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقيبان
اين توانم كه بيام به محلّت به گدايي
شمع را بايد از اين خانه به در بردن و كُشتن
تا به همسايه نگويد كه تو در خانه مايي
پرده بردار كه بيگانه خود اين روي نبيند
تو بزرگي و در آيينه كوچك ننمايي
عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت
همه سهل است تحمّل نكنم بار جدايي
روز صحرا و سماع است و لب جوي و تماشا
در همه شهر دلي ماند كه ديگر نربايي ؟
گفته بودم چو بيايي ، غم دل با تو بگويم
چه بگويم ؟ كه غم از دل برود چون تو بيايي
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان
آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
ما را ، ز تو غیر از تو تمنایی نیست
از دوست بجز دوست ، نمی باید خواست
آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سرد مهری بین ، که کس بر آتشم آبی نزد
گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم ، اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام ، کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل ، در میان موج اشک
شوربختی بین ، که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم
جان پاک من « رهی » خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود ، عالمی را سوختم
لحظه هایی که بی تو می گذرد / گرچه با یاد توست ثانیه هایش
در دلم باز می کشم فریاد / در کنار تو می گذشت ای کاش
چشمم اگر خطا کند / دل که خطا نمی کند
دل به زمانه داده ام / هر چه زمانه می کند