X
تبلیغات
اشعار عاشقانه
اشعار عاشقانه

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند / و تماشای تو زیباست اگر ... ( بگذارند )

مهـــــربانـم !


با تــو ،


دنيـا باز با من


مهربانـــی مـی كنــد . . .

نوشته شده در Tue 31 Jan 2012ساعت 2:50 PM توسط نیکو| |

مادرم رفت و هنوز...
حرف بابا اینست :زن من را کشتید
مادر از دست شما قند گرفت
مادر از دست شما سکته نمود ...

زن من رابدهید ...
آخر از دست شماها سرطان میگیرم
من غذاهای خفن میخواهم ...
کمر از رفتن او خم شده است
من ...
لگن میخواهم

مادرت مرد که مرد
زن در این عالم و دنیا کم نیست .زن من را بدهید

پدرم زن میخواست
اشتهای پدرم بالا بود ...
دختری را میخواست که من از دور به او میگفتم:
آنجلینا جولی
آنجلینا میگفت خفه شو ایکبیری
آنجلینا زن بابایم شد
کمر از کار پدر خم شده است. من لگن میخواهم
من غذاهای خفن میخواهم
نوشته شده در Sun 29 Jan 2012ساعت 11:36 AM توسط نیکو| |

بیا باران ...

که میگوید زمین جای قشنگی نیست ؟

که میگوید زمین سیراب سیراب است ؟

که می  ...گوید که دریا ها پرازآب است ؟

حقیقت را نمیبینند ، حقایق را نمیدانند

بیا باران بیا  .بیا مادربزرگم سخت بیماراست

وازتب گوشه ای افتاده بیحال است

 ازآن بدتر زچشمش اشک میبارد.

دلیلش رانمیدانی ؟ ولی من خوب میدانم ... قراری ناگسسته تاابد باهمسرش دارد .

که روی سنگ قبرش را همین ساعت دم افتادن خورشید از آواز دم مغرب به آبی پاک از گرد وغبار وخاک ازخار وخس وخاشاک بروفاند

بیا اوچشم در راهست .

بیا اورا توان راه رفتن نیست

وتو اینجا سر این خاک. که اسم همسرش پیداست .

ببار ودانه های محکم زنجیره را نگشای

بیا باران . بیا بهر خدا باران و بیا مادربزرگم چشم در راه است

و...

 

نوشته شده در Mon 16 Jan 2012ساعت 11:55 PM توسط نیکو| |

اميد زمانی

در خور و بیابانک بخشی از کویر بی اختیار بدنیا آمدم...و در خور وبیابانک بخشی از کویر با اختیار خواهم مرد


با تو ام حامد به...داد سلام..برو از زندگی من بیرون.
تو نمیدانی من دیشب از فکر تو دیوانه شدم.
درد در زیر دلم جا واکرد..هذیان دور لبم را پرکرد..لرزه در اندامم.تب به پیشانی من چشم گشود..
برو ای حامد بهداد برو.توچه میدانی من زچه رو غمگینم؟از کجا مینالم؟
از گرانیها؟ نه
مملکت؟ نه به خدا
دردم از توست پسر...از تو که میدانی من به چه بدبختی.با چه ترسی .با چه سان دربه دری.دور دنیا گشتم که زنم .پاکترین .که نجابنده ترین زن دنیا باشد...
عاقبت یافتمش...
دو سه ماهیست به او مشکوکم
همه جا حرف تورا می آرد.همه جا عکس شما پیدا شد...در نشیمن دو سه تا ...روی یخچال یکی...من نمیدانم تو .تو چرا در اتاق خواب ما پیدایی...
با تو ام حامد بهداد بگو: تو چه از جان زنم میخواهی؟

درد من سنگین است..
دوست داری زن تو دایم از من گوید؟دایم از تیپ و لباسم؟ار فلان عینک من؟
دوست داری سر شب وسط عشق و هوسبازیها...موقعی که تو زشوق..موقع مست شدن .میخندی..همسرت زیر لبت را بمکد و زشوق زیر گوشت گوید:من به قربان لبت..که در این خنده چقدرشکل لب خند فلان فیلم فلان آرتیستی>
با تو ام حامد خان درد را میبینی؟زخم من سرباز است تو نمک میپاشی بانمک بامزه....لوس
جگرم حال آمد...خوب شد فهمیدی...من از این لبخندت.من از آن عینک تو بیزارم ازفلان ژست فلان اکرانت.از فلان جای شما بد حالم...برو از زندگی من بیرون با تو ام حامد خان برو از زندگی ام مردی کن ..نه که نامردی کن
نوشته شده در Sat 14 Jan 2012ساعت 10:40 PM توسط نیکو| |

از حال و روزهای بی تخت جمشید کشورم که بگذرم ...

تقویمم را هم چشم بسته تاراج کنند ،بعضی از شب هایش را

نمیتوانند از هویتم حذف کنند....

یلدا ، اتفاق کشداریست که بی دلیل سر حالم می کند .......

پاییز که جان به جان ِ درخت ها میکند

دنیای زیر پایم پر از زرد و قرمز هاییست که از بهشت قرض آورده اند

مهرش را حرام ِ مدرسه ها میکنم ...

آبانش را به رخ ِ چتر ها میکشم ...

آذرش را ............

یلدا که میشود انگار تمام دنیا را به من داده اند ....

انگار با تمام دست های جا مانده از مادر بزرگ خاک خورده ام

دارم برای آدم برفی های آبستن ، شالگردن میبافم ....

ذوق ِ برف میکنم ...

ذوق ِ زمستانی که مرا از تمام دغدغه هایم رو / سفید میکند .........

فردا شب .... ساعتم خواب هم بماند ،

تمام حرف های نگفته ام با پدر را بی خیال میشوم

زیر ِ مبل ها میزنم ... تن به کرسی میدهم که جای پدر بزرگم خالی نباشد

مینشینم کنار مادرم ...حتی اگر دلش از تفاوت هایمان / گرفته باشد ...

5 ساله میشوم در دانه های یاقوتی ِ انار ....

می دانم برای یک شب هم که شده میشود

تمامی دنیای فردی را در یک اتاق جا گذاشت

و برای لمس دلتنگی های از دل افتاده ...

دور آدم های دوست داشتنی روز های دور نشست

همین یک شب به احترام دختر مو سیاه ِ ایران زمین

که طول ِ گیسوانش از امتداد ِ شب بیشتر است ....

همین یک شب ، زیر سیگاریم را بر عکس میکنم ...

لباس محبوب ِ مادر را میپوشم ...

و با پدر از همان حرف هایی میزنم که

دلمان برای گفتنش به هم تنگ شده ...............

این یک شب آنقدر / شرف دارد

که طول بکشد / آنقدر بکشد که زخم هایم آرام ِ نزدیکانم شود

*********************


:ادامه مطلب:
نوشته شده در Thu 22 Dec 2011ساعت 0:24 AM توسط نیکو| |

پدرم کارگریست.

شغل او دشوار است . من نمیدانم چیست . مادرم میگوید : شغل او آزاد است

صبحهابی پدر از خانه برون میایم . ظهر ها بی پدر ازمدرسمان میایم .

دم مغرب که اذان میگویند پدرم میاید .

و مرا سخت بغل میگیرد . باز هم بوی عرق . نفسم میگیرد .

دستهای پدرم کک مکی است . صورت از دست پدر خش خشیست .

زود او میخوابد . گاه پای سفره گاه درگوشه ای ازمحرابش ...

مادرم پیش همه میگوید : شوهرش سرتیپ است . یا فلان آرتیست است

من بچشمم دیدم پدر از درد بهم میپیچد ...

زیر خط فقر را میبینم .

زیر خط فقر یعنی . دستش که پر از تاول و خونمردگی و بیماریست

زیر خط فقر یعنی بویش که پر از گند و گه و بدبختیست

پدرم کارگریست شغل او دشوار است .

نوشته شده در Tue 13 Dec 2011ساعت 2:19 PM توسط نیکو| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ